تاريخ : دوشنبه 19 فروردين 1392 | 14:08 | نویسنده : مامان سحر

خـــــــــــــــــــــــــــــوش آمـــــــــــــــــــــــــدید

 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 24 بهمن 1392 | 19:25 | نویسنده : مامان سحر

بدون شرح





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 بهمن 1392 | 10:02 | نویسنده : مامان سحر

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 13 بهمن 1392 | 19:32 | نویسنده : مامان سحر

عشقم بالاخره تولد بزرگت هم تموم شد عزیزم

فقط عاشق لباست بودی و کلی برای لباست ذوق داشتی

از کارت دعوتت شروع می کنم



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 9 دی 1392 | 15:13 | نویسنده : مامان سحر

عزیز دلم امروز تو 3 سالت تموم شد و وارد 4 سالگی شدی چه زود گذشت اما خوووووووووش گذشت

 

خیلی زندگیم تغییر کرده و وجود تو همه چیزای خوب رو برام به زندگی اورده

 

عزیزم قربون اون چشمات بشم قرار این بود که 3 بهمن برات تولد بگیرم ولی تو گفتی مامان من می خوام شمع فوت کنم و منم رفتم برات کیک خریدم و به مامان فرزانه هم گفتم بیاد که تنها نباشیم

 

 

تا تولد بزرگ برات بگیرم

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 مهر 1392 | 10:58 | نویسنده : مامان سحر

عشقم بالاخره بعد از مدت ها رفتیم با دوستات بیرووووووووووووون

 

به ما که خوش گذشت امیدوارم به شما بچه ها هم خوش گذشته باشهههههه

 

امیر مهدی که همش دنبال کلاغ بود

 

شما هم همش با ترنم و آویسا در حال بازی البته اخراش خیلی به هم وابسته شده بودین اولش هم دیگه رو تحویل نمی گرفتین ههههههه

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 3 مهر 1392 | 9:20 | نویسنده : مامان سحر

سلام خوبین ببخشید خیلی خیلی شرمنده ام اصلا وقت نکردم این چند وقت بیاااااااام

 

بهار که شیطون شده خفن ،یه حرفای گنده گنده ای هم میزنه که بیا و ببین

دیروز بردمش بهش یه کلاس زبان که واسه همسن و سال های خودشه نشونش دادم خیلی خوشش

اومده دیشب موقع خواب به بابا محمد میگه بابا من فردا صبح می خوام برم کلاس زبان بابا محمد گفت

بهار نمی خواد بری گفت می خوام برم ،خواهش میکنم دید بابا محمد داره مقاومت میکنه برگشته بهش

می گه کچل می خوام برممممممممممممممممم

 

آخه بابا محمد 2 هفته اس کچل کرده من که داشتم از خنده می ترکیدم نیشخند

 

اینم عکسای دختر شیطون و بلااااااااای مااااااااا



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 فروردين 1392 | 0:48 | نویسنده : مامان سحر





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 فروردين 1392 | 0:36 | نویسنده : مامان سحر

دختر قشنگم سلااااااااام امروز اومدم به همه دوستات بگم که چقدر بزرگ شدی عزیز دلم

 

فقط 3 روز طول کشید و تو هم خیلی همکاری کردی عزیز دلم

 

روز اول پوشکت رو در اوردم و بردمت دم دستشویی و بهت گفتم دوست داری مثل مامان بشینی اینجا و

جیش کنی تو هم گفتی بله منم پوشکت رو همون لحظه در اوردم و بهت گفتم پس برووووو و تو هم رفتی

و بعد هم از همین جا شروع شد برات شورت جیش خریده بودم پات کردم و گفتم دیگه بهار رو پوشک

نمی کنیم بهار دیگه بزرگ شده تو هم یه خنده ای کردی که هنوز به دلم نشسته عشــــــــــــــق من

از همون لحظه به بعد هر 10 دقیقه می بردمت دستشویی که یادت باشه وقتی جیش داری باید بیای

دستشویی و از فردا به بعد هم خودت تا جیش داشتی می گفتی دو روز هم شورت جیش پات بود و از

امروز دیگه شورت جیش هم پات نبود و شورت معمولی پات کردم

 

قربووووووووووونت برم که راحت شدم دیگـــــــــــــــــــه

اما فقط یه کار دیگه مونده که انجام بدیم و اونم اینه که بهار باید توی اتاقش بخوااااااااااااابه

ولی کنار نمیاد با این موضوع همش باید بغل من بخوااااااااااااااااااابه

تمـــــــــــــــــــــــــــــــام





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 17 فروردين 1392 | 0:18 | نویسنده : مامان سحر

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 بهمن 1391 | 18:45 | نویسنده : مامان سحر

خیلی بامزه شدی و حرفهای بامزه میزنی

 

دیروز زنگ زدی به مامان فرزانه میگی تجایی ماامانم میگه من اومدم خونه بابا علی تو هم میگی ایول ما همه

شوک زده شدیم یدفه برگشتیم نگات کردیم

 

جدیدا هم وقتی کار داری و بهت توجه نمی کنم میگی سحر من، عشق من  ،جیگگر من

 

با یه لحن بامزهههههههههههههههه

 

فقط میگم خدایا شکرت

 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد